.
وارد خونه شدم با همه سلام احوالپرسی کردم و نشستم ... شروع کردن به بساط کردن...طبق عادت قبل رفتم آشبزخونه , شروع کردم آشپزی ...میدونستم وقتی علف میکشن راحت نیستن من اونجا باشم ...وقتی تموم شد برگشتم به اتاق ,اتاق پر از دود بود ...بازم بحث بالا گرفته بود .... شروع کرده بودن راجع به قرآن و اسلام و محمد....حرف میزدن , داد میزدن...دو تا کتاب رو میز بود : قرآن کلام محمد که کلا ضد اسلام بود و تفسیر نوین قرآن که طرفداری میکرد از اسلام ....با نگاه بی روحم بحث رو پیگیری میکردم ..سیگارمو روشن کردم , همه چیو به هم ربط میدادن , سال 2012...از بدی آدما میگفتن و من فقط نگاه میکردم....از حقوق زن تو قرآن ...از پیش بینی های قرآن ...وقتی از من سوال کردن با همون نگاه سردم به دود سیگارم خیره شدم ...گفتم تمام اینایی که گفتید واسه من مهم نیست ...گفتم حتی اگرم محمد از طرف خدا نباشه اینقدر باهوش بوده که لیاقت همچین سمتی رو داشته باشه چراکه بعد از این همه سال اینههمه طرفدار داره ...مهم یه خدایی هست که وجود دارا , که هست .
گفتم من کاری به این کارا ندارم فقط میخوام یه روز زل بزنم به چشمای خدا ازش بپرسم چرا؟ بگم توضیح میخوام خدای من...بگم خیلی صبر کردم واسه این روز....بگم مغزم پر از سواله ....
منصور نگام کرد , یه پک به سیگارش زد ...گفت : دختر خدا از سردی نیگات (نگاهت) حرفش نمیاد , بازم تو میمونی و کلی سوال ,تو خیلی وقته مردی....
نگاهشون کردم , خندیدم و گفتم بساطو جمع کنید شام بیارم, تا نسخی میکشن دارین غر میزنین وقتیم نعش میشین گیر میدین به خدا و پیغمبر....
دلم هواشو کرد یهو...زیادی دلم تنگ شد ....اینا چی میگفتن من کجا بودم...
عزیز ترین دوستام بودن که معتادشدنشونو به چشم دیده بودم , چقدر سخت بود برام, چقدر تلاش کردم بکشمشون بیرون اما نتونستم و بعدها باهاش کنار اومدم .
همه چی از جلو چشمام رد شد , اولین باری که به این کشور لعنتی اومدم , تو فرودگاه , آشنا شدن با اون , زندگی با اون , روزای اول کالج , دوستام , گذشت زمان , اعتیاد عزیزترینام تو این خراب شده , و وقتی اون رفت و همه چی تموم شد .
حالا از من چی مونده , از دوستام , از اون , از زندگی...
